میدونگاهی، راسته کوزه گرها، کوچه باغ، پیچ سر آسیاب و بعد خونه اربابی... مسیر همیشگی، چاله های همیشگی، زلنگ و زولونگ! به عمد دوچرخه رو به سمت چاله ها هدایت می کنه تا ناله زنگش در بیاد و خاطراتش زنگار نگیرند!
میرسه، نفسی تازه میکنه، خیلی وقته دکتر ها از سوار شدن دوچرخه منعش کردند، ولی دست گرفتنش که عیبی نداره! چرخ رو سر جای همیشگی به دیوار تکیه میده "یک عمر من سوار تو، چند صباحی هم تو سوار من..."
- بابا چرا با خودت دشمنی می کنی؟ این همه پیاده روی،فشار... چرا دیگه دوچرخه رو با خودت می بری؟...
- گل پسر، وقتی مردم بیا بالای سرم با چشم خیس بایست و مثل پنج لیتر خون، چهار تیکه استخون و سه لایه پوست نگاهم کن،فقط اونوقت...!
"مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدا نگه دار، که میروم به سوی سرنوشت، بهار ما گذشته..."
عادت همیشگی پیرمرد، صبح زود با کت و شلوار دوچرخه به دست، مسیر همیشگی و بعد گرامافون، صدای گل نراقی و تا انتهای آهنگ، مرکب و قلم، حافظ و سعدی و شهریار...
لحظه های آخر،چشم های خیره یه یک قاب عکس و آخرین زمزمه: "شرمم کُشد که بی تو نفس می کشم هنوز..."
خوب اینجا راسته کوزه کچل ها! اینم میدونگاهی... سعی می کرد مثل پدربزرگ خیابان های شلوغ شهر رو ببینه، بارها پدر بزرگ گذشته این مسیر رو براش تعریف کرده بود، روزی که مادر بزرگ را دیده بود، سوار بر دوچرخه...
رسیدند، بالای قبر پدربزرگ ایستاده بود، قاب برای قامت کوچیکش خیلی بزرگ بود، همه مردم به دستخط پدربزرگ خیره شده بودند: "عبرت ها فراوان اند و عبرت پذیران اندک!" وصیت پدر بزرگ بود...