تبليغاتX
پیله

پیله

از بالای عینکش نگاهی کرد و گفت:

خوب زندگی سخته! سخت تر هم می شه! اما اگه یه روزی "یه" مشکلی برات پیش اومد و تو دردسر افتادی ، بدون که خدا می خواد یه درس بهت بده ! می خواد یه چیز جدید یاد بگیری.

اما اگه یه روزی" یک عالمه" مشکل با هم پیش اومد و احساس کردی گیج و سردرگمی و دستت به هیچ جا بند نیست و نمی دونی چی کار باید کرد ، مفهومش اینه که خدا می خواد بهت بگه:"آهای بنده ی من ! حواست باشه که تو این دنیا جز من هیچ کسی رو نداری..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:38  توسط محدثه جویباری  | 

کمي ديگه تا پايان... باز همان حکايت هميشگي، انتهاي هر پايان، ابتداي آغازي ديگر، چه بخواهي و چه نخواهي، چه اين پايان خوشايندت باشد و چه نباشد... زمان بر طبل آغاز مي کوبد...

به نام حق
به نام او که برده ثانيه ها نيست
من ثانيه قبل از تحولم
راوي ثانيه هايي که به خنجر عقربه ها مردند
                                                      و چه زود رفتند!
نه به اندازه يک چشم بر هم زدن
نه آنچنان که برق مي گذرد
نه آن گونه که مي گويند:
                             انگار همين ديروز بود!
"به اندازه همه آه هايي که کشيدي!"

دوباره دعاي دوست داشتني هنگام تحويل: يا مقلب القلوب و الابصار...يا محول الحول و الاحوال... دعايي که تمام سال گذشته با من بود، حتي هنگام سحرهاي ماه رمضان، غروب هاي دلگير جمعه و ...
بگذريم از تمام گذشتني ها، دل فسردگي ها، از خاکستري اين نوشته و... همان طور که زمان مي گذرد، ميخواهم در بند گذشتني ها نمانم و تمام توانم را براي وفاي به عهد نگاه دارم، ميخواهم باز هنگام تحويل اين مغز درمانده را به ورطه نيستي بکشانم، تا همه دوستان را به ياد آورم و دعايشان کنم.

هفت سين من هفت سلام است به خودم! تنها خودم، تا به اميدم بالي به وسعت آينده بدهم، حال که اين ديوانه يار نمي ميرد، من بزرگش مي کنم...
امتحان کنيد، باشد که پشيمان نشويد!

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:29  توسط مسعود نکونام  | 

میدونگاهی، راسته کوزه گرها، کوچه باغ، پیچ سر آسیاب و بعد خونه اربابی... مسیر همیشگی، چاله های همیشگی، زلنگ و زولونگ! به عمد دوچرخه رو به سمت چاله ها هدایت می کنه تا ناله زنگش در بیاد و خاطراتش زنگار نگیرند!

میرسه، نفسی تازه میکنه، خیلی وقته دکتر ها از سوار شدن دوچرخه منعش کردند، ولی دست گرفتنش که عیبی نداره! چرخ رو سر جای همیشگی به دیوار تکیه میده "یک عمر من سوار تو، چند صباحی هم تو سوار من..."

- بابا چرا با خودت دشمنی می کنی؟ این همه پیاده روی،فشار... چرا دیگه دوچرخه رو با خودت می بری؟...
- گل پسر، وقتی مردم بیا بالای سرم با چشم خیس بایست و مثل پنج لیتر خون، چهار تیکه استخون و سه لایه پوست نگاهم کن،فقط اونوقت...!

"مرا ببوس برای آخرین بار، تو را خدا نگه دار، که میروم به سوی سرنوشت، بهار ما گذشته..."

عادت همیشگی پیرمرد، صبح زود با کت و شلوار دوچرخه به دست، مسیر همیشگی و بعد گرامافون، صدای گل نراقی و تا انتهای آهنگ، مرکب و قلم، حافظ و سعدی و شهریار...

لحظه های آخر،چشم های خیره یه یک قاب عکس و آخرین زمزمه: "شرمم کُشد که بی تو نفس می کشم هنوز..."

خوب اینجا راسته کوزه کچل ها! اینم میدونگاهی... سعی می کرد مثل پدربزرگ خیابان های شلوغ شهر رو ببینه، بارها پدر بزرگ گذشته این مسیر رو براش تعریف کرده بود، روزی که مادر بزرگ را دیده بود، سوار بر دوچرخه...

رسیدند، بالای قبر پدربزرگ ایستاده بود، قاب برای قامت کوچیکش خیلی بزرگ بود، همه مردم به دستخط پدربزرگ خیره شده بودند: "عبرت ها فراوان اند و عبرت پذیران اندک!" وصیت پدر بزرگ بود...


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط مسعود نکونام  | 

گفت:"فقط کاغذت رو بذار جلوت و قلم ت رو روش رها کن ،

خودت می بینی که شروع می کنه به نوشتن ،

نیازی هم به اصرار تو نداره ،

راحتش بذار ،

بذار نگران قضاوت ها نباشه ،

اونوقته که می بینی فقط شروعش لازمه!

همین!"

این بود که شروع کردم...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:4  توسط محدثه جویباری  |